محمد بن حسين البيهقي
978
تاريخ بيهقى ( فارسي )
ترا و اهل شهر را و ديگران را و در نگاهداشت شهر احتياطى تمام بكرد ، كه بر اثر ملطّفه 1 لشكرى است . » و روز سه شنبه امير بدان قصر 2 آمد كه برابر ميدان دشت شابهار 3 است و بنشست و اين لشكر تعبيه كرده بر وى بگذشت سخت آراسته و با ساز و اسبى نيك . و آلتونتاش حاجب با مقدّمان بر آن خضرا 4 آمدند ، امير گفت « بدلى قوى برويد كه بر اثر شما لشكرى ديگر فرستيم با سالاران و خود بر اثر آييم . ازين خصمان كه اين چنين كارى رفت 5 نه ازيشان رفت بلكه از آن بود كه قحط 6 افتاد . و خان تركستان خواهد آمد با لشكرى بسيار و ما نيز حركت كنيم تا اين كار را دريافته آيد . و شما دل قوى داريد و چون ببغلان 7 رسيديد ، مىنگريد ، اگر مغافصه 8 در شهر بلخ توانيد شد ، احتياط قوى كنيد و برويد تا شهر بگيريد ، و مردم شهر را و آن لشكر را كه آنجاست از چشم افتادن بر شما دل قوى گردد و دستها يكى كنند 9 . و پس اگر ممكن نباشد آنجا رفتن بولوالج 10 رويد و تخارستان ضبط كنيد تا آنچه فرمودنى است شمايان 11 را فرموده آيد ، و گوش به نامههاى اميرك بيهقى داريد . » گفتند : چنين كنيم . و برفتند . و امير به شراب بنشست . و وزير مرا بخواند و گفت : پيغام من بر بو سهل 12 بر و بگوى كه « نبينى كه چه مىرود ؟ خصمى آمده چون داود با لشكرى بسيار و بلخ را در پيچيده 13 و به گفتار درماندهيى 14 سه و چهار كه غرور ايشان بخورد 15 لشكرى در بر كلاغ 16 نهاد تا ببينى كه چه رود ! » بيامدم و بگفتم ، جواب داد كه « اين كار از حد بگذشت ، و جزمتر 17 از آن نتوان گفت كه خواجهء بزرگ گفت . و من به تقويت آن شنيدى كه چه گفتم و بشنوده نيامد . اينجا خود بيابان سرخس نيست و اين تدبير وزارت اكنون بو الحسن عبد الجليل مىكند ، تا نگريم كه پيدا آيد 18 . » و روز سهشنبه هفدهم ذىالقعده امير بر قلعت رفت ، و كوتوال ميزبان بود ، سخت نيكوكارى 19 ساخته بودند . و همه قوم را بخوان فرودآوردند ، و شراب خوردند . و امير سپاه سالار و حاجب سباشى را بسيار بنواخت و نيكويى گفت . و نماز پيشين 20 بازگشتند همه قوم شادكام ، و امير خالى كرد ، چنان كه آنجا دير بماند . و ديگر روز